درباره نویسنده
اسمان مال من است
غبار آلوده مهر و ماه زمستان است.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اسمان مال من است
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گرک
  • تنها اتاقی همیشه مرتبه ؟؟؟؟؟؟؟
  • امشب در این دیوانه دل
  • جبران خلیل جبران
  • لحظه دیدار
  • کنار تو آروم میام پا می ذارم
  • تا شقایق هست زندگی باید کرد
  • هر جا دلم بخواهد
  • ۱۳۸٩/٩/۳٠
  • شعری زیبا از دکتر علی شریعتی
  • حج مقبول
  • من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
  • همه به دنبال یک لقمه نان
  • من ان خاک عاشقم
  • آنگاه
  • ۱۳۸٩/٧/۱۱
  • قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
  • پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد
  • فاصله ها
  • کعبه ارزوها
  • ۱۳۸٩/۳/٢
  • از یاد رفته
  • کسی که مثل هیچکس نیست
  • فروغ فرحزادوحمیدمصدق
  • درخت
  • وقتی پلیدی ها بمیرند
  • ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
  • حکمت زندگی
  • هفت شهر
  • یک روز زندگی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
دوستان من
  • http://eagle.blogfa.com/post-626.aspx
  • ایوان تماشا
  • خونه قديمي
  • شازده کوچولو
  • قریبستان
  • یونس
  • http://gh69.blogfa.com
  • دوستان
  • http://mashhad-imamali.blogfa.com
  • http://abimesleman.blogfa.com
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



اسمان
گرک
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

 

نظرات ()



تنها اتاقی همیشه مرتبه ؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
 
 
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!
 
 
حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود!
 
 
آسمان فرصت پرواز بلندی است.
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی!
 
 
گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
 
 
گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام!
 
 
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!
 
 
دیوانگی یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر همیشگی و انتظار نتیجه متفاوت داشتن!
 
 
شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!
 
 
پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!
 
 
روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...
اما انسانیت در حال انقراض است!
 
 
وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...
باید از دوست داشتن آدما ترسید!
 
 
اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...
در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
 
 
حرف هایم را تعبیر می‌کردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی...
به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه می‌ساختی ...از همه چیز بهانه...
من کجای این نمایش بودم؟
 
 
علم فیزیک دروغ می‌گوید!
برای دیدن نیاز به نور نیست، فقط دلیل لازم است!
 
 
پرواز کن آنگونهکه می‌خواهی
و گرنه پروازت می دهند آنگونه که می‌خواهند

 

نظرات ()



امشب در این دیوانه دل
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢


ادامه مطلب ...
نظرات ()



جبران خلیل جبران
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳٩٠/٩/٢٦

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که: خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید: من در قلب خداوندم.

مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت؟ پس، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد

چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره ی خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمیبیند، جز خطوط باریک انگشتانش را

 

نظرات ()



لحظه دیدار
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

باز می لرزد دلم دستم

های نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست

وآبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

 

نظرات ()



کنار تو آروم میام پا می ذارم
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳٩٠/٢/۳
کنار تو آروم میام پا می ذارم
نشسته ام باز کنار تو اومدی سراغم
                                        نگاه تو روشن شبای بی چراغم
صدای من وقتی قصه داره
                            که رنگ چشم تو غصه داره
                                        شب من و تو باز دوباره انتظاره
نگاه تو رنگ بوسه داره
                                لبای من گرم و بی قراره
                                   سکوت شب یه آسمون و یک ستاره
بارون گل شد خواب ستاره
            به انتظار بغض ابر پاره پاره
                        تا قلب آسمون می بارم با تو تنها
                                     فصل من و تو باز رسیده روی ابرا
کنار تو آروم میام پا می ذارم
                       چراغی تو دست شبا جا می ذارم
                                      که روشن بمونه آسمون بی ستاره
به شوق تو عهدی با چشمات می بندم
               دوباره به این عشق به این دل می خندم
                                    قصه ی عشق،  بازی چرخ روزگاره
کنار تو آروم میام پا می ذارم
                        چراغی تو دست شبا جا می ذارم
                                      که روشن بمونه آسمون بی ستاره

 


نشسته ام باز کنار تو ....

                             از اینجا (4shared) و یا اینجا (Picofile) دانلود کنید

نظرات ()



تا شقایق هست زندگی باید کرد
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳۸٩/۱٠/٧
تا شقایق هست زندگی باید کرد

شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینطور نوشت

هرگلی هم باشی،چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی در گرو خاطره هست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله سخت ترین خاطره هاست!

نظرات ()



هر جا دلم بخواهد
نویسنده: اسمان مال من است - ۱۳۸٩/٩/۳٠

چون میهمانان به سفره‌ی پر ناز و نعمتی
خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می‌برم
دیگر مگو: ببین به کجا دست می بری
با میهمان مگوی: بنوش این، منوش آن
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

بگذار مست مست بیفتم کنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد، آری، چنین خوش است
باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می‌چرم چو آهوی مستی، به دست و لب
در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
هر جا دلم بخواهد، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است

چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پاک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو، بی‌رحم، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من، وین شب شگفت
وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »