به نام خدا
الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز
الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان
الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی
الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟
الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم
الهی تو مومنان را پناهی قاصدلن را بر سر راهی عزیز کسی که تو او را خواهی اگر بگریزد او را در راهی طوبی آنکس را که تو او رایی آیا که تا از ما خو کرایی ـ
الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم ـ
الهی دانی بچه شادم ؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم ـ
الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری ـ
ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری ـ
الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ
الهی یافت جستن زندگانیست و جوینده نا یافتن زندانیست و چندان که میان آن و این معانیست یگانگی ترا نشانیست و هر چه نه بتو باقیست فانیست
زندگی... زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن. هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست. علت عاشق ز علتها جداست عشق اضطراب اسرار ...
کسی ندادکه دلم ازچه سبب دلگیرست
زخم دینش وعجب دلگیرست
گرکه باورنکندمرغ خوش ایین شده ام
ناله ای دارم وچون نی زدن غمگین شده ام
ناله ی نی لبک از شیوه ی بدکرداری است
گر نهمردعلمی دین شماگفتاری ا ست
بس که دستان پرازمهرشما مشت شدند
جمعی ازجق ببریدند وبه سرخشت شدند
ای که خود مکتب خودرا چودکانی کردی
لاله راکشتی وبا کفرتبانی کردی
دل من هم؛سخنی داردوحرفش کم نیست
با که زندانی جایی ست که برفش کم نیست
سرشیدایی من با دل من هم سخن ا ست
به دلش حب علی خویش محب وطن است
نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهانم باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتاد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود نمیدانم چه میخواهم بگویم
تویى که ذکر جمیلت به هر زبان جارى است
زلال یاد تو در جویبار جان جارى است
مدام زمزم وصف تو اى سلاله نور
به باغ خاطر هر طبع نکته دان جارى است
صداى عدل تو اى خصم اهل جور, هنوز
بسان صاعقه در گوش آسمان جارى است
به کام دهر چشاندى میى ز خم غدیر
که شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است
ز چشمه سار ولاى تو اى خلاصه لطف
به جویبار زمان فیض جاودان جارى است
بود ولاى تو و آل تو چو کشتى نوح
که بى مخاطره در بحر بیکران جارى است ...
توی نجف یه خونه بود،
که دیوارش کاهگلی بود،
اسم صاحاب اون خونه،
مولای مردا علی بود،
نصفه شبها بلند میشد،
یه کیسه داشت که برمیداشت،
خرما و نون و خوردنی،
هرچی که داشت تو اون میذاشت.
راهی کوچه ها میشد،
تا یتیمها رو سیر کنه،
تا سفره خالیشونو،
پر از نون و پنیر کنه،
شب تا سحر پرسه میزد،
پس کوچه های کوفه رو،
تا پر بارون بکنه،
باغهای بیشکوفه رو.
عبادت علی مگه،
میتونه غیر از این باشه،
باید مثل علی باشه،
هر کی که اهل دین باشه،
بعد علی کی میتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش کنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واکن آقاجون بالهای خستمو ببین
منو نگاه کن آقاجون دل شکستمو ببین
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بیرنگ و ریاست
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست
علی، علی، علی،چه بگویم ؟چگونه بگویم ؟
چطورنام تورا که برقلبم گره خورده است؛برزبان آوردم ؟چگونه عشق ازلی ام رابه توکه
درسراچه ی دلم نهان شده است .گوش نامحرم راجای پیغام ملکوتی اونیست
؛بازگوکنم
علی چه بگویم؟که مراممکن است به شرک متهم کنند؟
اگرپرستش جزذات خدا مجاز بود،بود،بدون شک تو را می پرستیدم. توتجلی
خدایی،توتجسم صفات خدا ومعیارهای خدایی،توخلیفه الله علی الارضی ،ولی
وجودتوراجزخدا پرنکرده است .
|
طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی امام علی(ع) کودکیات را به یاد بیاور و تنها برای چند لحظه دلت را ببر به آن روزها... به روزهایی که شاید دلخوش آرزوی یک اسباب بازی زیبا بودی... که تمام شادیات خوردن یک خوراکی خاص بود و دنیایت خلاصه میشد در یک جشن رنگارنگ و شاد یا یک مسافرت... شاید به بعضیهاشان رسیده باشی پس طعم لذتش را به یاد آور ...و شاید بعضیهایش هیچ گاه برآورده نشد و حسرتش در طی سالها و در پس غبار دغدغههایت گم شده... اما... این را بدان که امروز کودکی هست که میتوانی طعم لذتی که چشیدی به او هم ببخشی یا غبار حسرتی که بر دلت ماند از دل او بزدایی... اما این کودک با تو تفاوتهایی دارد. او شاید کودکی است بیمار و بستری در بیمارستان، یا کودکی معلول ذهنی، شاید هم کودک کار و خیابان ... هر چه که هست یقین بدان سهمی از محرومیت دارد ... و اینجاست که تو میتوانی با برآورده ساختن آرزویش - که تمام دنیای اوست - به او دنیایی ببخشی به بزرگی کعبهای شاید. سهم او کعبهی آرزوهاست... که آرزوی کودکی محروم را در دل دارد و سهم تو نیز میتواند کعبه کریمان باشد که نوید بخش نور است در دنیای کوچک و تاریک او... نشانی اینترنتی: www.kabe-kariman.com |
||

نظرات ()